خرید بک لینک
سلام من اومدم بعد از چند ماه...

افسوس که به خاطر مشغله کاری این چند مدت نتونستم خاطره بنویسم

نمیدونم از کجا شروع کنم

یه اتفاق های تلخ و شیرینی این چند مدت برام افتاد که تعریف کردنش خیلی زمان میبره

اول اینکه گوشیمو عوض کردم و honor 7 گرفتم دوم اینکه سر یه کار مشغول شدم و سوم که خیلی برام مهمه پیام دادن به عشقم بوده که از همه مهم تر بوده پس اول از گزینه آخر شروع میکنیم

تقریباً میشه گفت دوازدهم یا سیزدهم تیر ماه بود

که اینقدری فکرش به مغزم فشار آورد که گفتم من اینو باید توی اینستا پیدا کنم

خلاصه دست به کار شدم و رفتم تو اینستا و از پروفایل شاهین شروع کردم و خوشبختانه اکانت برادرش رو پیدا کردم و درخواست دادم چون اکانتش قفل بود و دیدم جوابی به درخواستم نداد

گفتم خوب حالا که اکانت برادرش به این شکل نوشته شده پس اسم خودش هم همینجوری وارد کرده

اسم اونو سرچ کردم و...

بـــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــه

روی ماهشو دیدم

اون لحظه خدامیدونه چی به من گذشت چون برای اولین بار بود که عکسشو میدیدم

خلاصه که بگم درخواستمو ارسال کردم و هر پنج دقیقه یه بار پروفایلشو چک میکردم تا اینکه پیج دانشگاه آزاد که دست من و میلاد بود زیر اسمش ظاهر شد و به این معنی بود که اون پیج دانشگاه آزاد رو فالو کرده

سریع زنگ زدم میلاد و رمز پیج دانشگاه آزاد رو درست کردم و پروفایلشو دیدم ولی هیچ عکسی نگذاشته بود

توی این چند ساعت چند سال به من گذشت...

خلاصه باز رفتم توی پیج خودمو دیدم درخواستمو رد کرده

خلاصه پیش خودم گفتم شده لمس گوشیمم خراب بشه باید درخواستمو قبول کنی

با هرچی اکانت داشتم بهش درخواست دادم دیدم قبول نمیکنه

هر پنج دقیقه به بار پروفایلشو نگاه میکردم که یه وقتهایی هم درخواستمو رد میکردو من دوباره فالو میکردم

خلاصه چند روزی اینجوری گذشت و تا اینکه بهم پیام داد و گفت خسته نشدی ؟

اون لحظه که توی مغازه بودم قلبم داشت از جا کنده میشد

اولین بار بود که باهاش میحرفیدم

خلاصه باهاش حرف زدم و بهش حرفامو زدم البته با کمک هادی

اون تصمیم گرفت که فکراشو کنه

حدود یک ماه براش متن عاشقانه میفرستادم

نمیدونم متن ها رو میخوند یا نه ولی زیر پیام هام علامت خوانده شده میزد

تا بعد از تقریبا یک ماه یه جواب تلخ ازش فهمیدم

اون جوابش منفی بود

فقط اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد ، قلبم درد گرفت و نا امید...

فکرشو کن یه عمر عاشق یه نفر باشی و هر روز با فکر و خاطراتش زندگی کنی بعد از همون یه جواب اینجوری بگیری چی به سرت میاد؟

نمیدونم حرفامو باور میکرد یا نه ولی خدا شاهده همه حرفام عین واقعیت بود

میدونم باور کردنش سخت بود ولی عین عین واقعیت بودو اتفاقاتی بود که اون چند سال برام اتفاق افتاده بود رو تعریف کردم

الان نمیدونم چیکار کنم

توی اوج نا امیدی از زندگی هنوز امیدم به خداس ولی اگه بهش نرسم و اونو از دست بدم ضربه بدی میخورم هم روحی هم جسمی

فقط خداس که میتونه کار منو راه بندازه و سرنوشتمو تغییر بده تا اینکه بهش برسم

خلاصه که امروز هم روز دخترو بهش تبریک گفتم و امروز هم عکس پروفایلشو تغییر داده و خیلی خوشحالم

روزی 50 بار پروفایلشو چک میکنم
فقط...

نمیدونم اگه بهش نرسم چی به سرم میاد

ولی من خدا رو دارم و امیدم به اونه و انشالله که بهش برسم

خدانگهدار تا دیدار بعد....

برچسب: نویسنده: بنیامین جعفری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 4:35

صفحه بندی